ابو القاسم پاينده
79
نهج الفصاحة ( مجموعه كلمات قصار حضرت رسول ص )
پيش از حادثه باصرار از عمر بخلاف فرمان عمومى وى كه موالى يعنى همه مردم غير عرب را از ورود مدينه ممنوع كرده بود براي غلام خويش اجازهء أقامت گرفت « 1 » ووقتي غلام أو عمر را بكشت وخود را نيز كشت هيچ كس نخواست دست مغيره وانگشت معاوية را بخون عمر آلوده ببيند . عثمان بقدرت رسيده بود وكفّهء امويان سنگين بود . بنى عاص وبنى أمية دو تيرهء خاندان عبد شمس رؤياي قدرت قديم را در ميدانى وسيعتر تعبير مىكردند ، ظهور اسلام تجارت جنوب وشمال را از ايشان گرفته بود اما بتدبير ودها سياست جنوب وشمال را به كف گرفته بودند . هيچ كس اصرار نداشت انگشت به لانهء زنبور كند . سايهء معاوية با كيسههاى طلا كه جادوى بزرگ تمدن ماست بر مدينه افتاده بود وخاموشى را به بهاى گران مىخريد . هرمزان سردار مشكوك الحال را كه وابسته به يكى از خاندانهاى بزرگ إيران بود وگوئى در خوزستان به عمد يا سهل انگارى يك يا چند شهر را تسليم كرده وراه نفوذ قوم فاتح را تا اقصاى فارس بىمانع كرده بود ديده بودند ، يا گفتند ديدهاند كه روزى در كوچهاى به لذّت همزبانى با فيروز گفتگوئى داشته بود وبه توطئه متهم كردند وبه دست عبيد اللَّه پسر كم خرد وسريع التأثر عمر كه از مرگ پدر بهيجان بود خونش بريختند تا أذهان را منحرف كنند . شايعات براي خلط وتشويش فراوان بود ، گفتند : « فيروز بانتقام سقوط مداين دشنه بشكم عمر فرو برده است . » كسى نگفت كه توطئه قتل را در كوچه نمىكنند ، انديشه نكردند وتاريخ نه عادت به انديشه دارد نه حاجت ، كه اگر معنوياتى به اين قوّت در مردم إيران ميبود كشورى چنان وسيع با آن فرّ وشكوه كه مرز شرقي در اقصاى ما وراء النهر داشت وبر نيمهء جهان فرمانروا
--> ( 1 ) ابن أبي الحديد